تبلیغات
طرح پیروان ولایت - خاطراتی از شهدای دفاع مقدس

 

khatereye-shohada1

خاطراتی از شهدای دفاع مقدس

آخرین آرزو

ساعت 12 شب بود و آتش دشمن بسیار سنگین. برادر انصار الحسینی راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند. اما او کسی نبود که خود آرام و قرار داشته باشد. سوار یکی از آمبولانس ها شد و در بین مجروحین حضور پیدا کرد و مانند یک امداد گر، فعالانه شروع به رسیدگی به آنها کرد و در حین انجام کار از سازماندهی نیروها نیز غافل نبود.

در یک لحظه همراه گرد و خاک حاصل از انفجار موشک کاتیوشا به هوا رفت. لبهایش تکان می خورد، گرچه خاک آلود شده بود اما ایشان را شناختم. ترکش به سفید ران او اصابت کرده و آن را متلاشی کرده بود.

سرش را روی زانو گذاشته و صورتش را پاک کردم؛ صدایش به گوشم رسید، خیلی آهسته برای خودش زمزمه می کرد. خواستم به او دلداری بدهم، گفتم: آقای انصار الحسین! مساله ای نشده. ان شاء الله حالتان خوب می شود.

اما در کمال تعجب ایشان با آن حالت روحانی که داشت گفت: من آرزوی شهادت را دارم و از خدا می خواهم که مرا قبول کند.

در آن لحظات به مادرش زهرا(س) خدا را قسم می داد که شهادت را نصیب او نماید.

در آن لحظات سخت او این آیات را بر زبان جاری می کرد:

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.

پس از آن نام فاطمه الزهرا(س) را بر لبان جاری ساخت.

در زیر آتش سنگین دشمن با کمک بچه ها او را به بیمارستان بردیم. سر انجام این فرزند پاک زهرا به آرزویش رسید.

 به نقل از علیرضا یزدانخواه

خطر انفجار در اتاق عمل

ساعت 12 ظهر در بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء مشغول گفتن اذان ظهر بودم و بچه های اورژانس و بهداری هم آماده انجام فریضه نماز می شدند. در بیرون اورژانس یک نمازخانه صحرایی بر پا شده بود. صفوف برای اقامه نماز شکل گرفت.

در همین هنگام مجروحی را به بیمارستان آوردند. من سریع به نزدیک او رفتم، رزمنده مجروح مرتب ذکر می گفت، اما صحنه خیلی عجیب آن بود که یک خمپاره 60 میلیمتر به بازوی او اصابت نموده ولی عمل نکرده بود. او را به روی تخت خوابانده و سریع یک سرم به او وصل کردند. با کمک بچه ها او را به اتاق عمل بردیم.

طبق دستور پزشک به علت خونریزی زیاد چند واحد خون به او تزریق کردیم. بعد از آن تصمیم گرفته شد که همانجا خمپاره بیرون آورده شود. پزشک بیهوشی گفت: این کار خطرناکی است و احتمال انفجار گلوله وجود دارد.

ولی پزشک جراح با توجه به وضعیت بیمار پافشاری می کرد تا این عمل هر چه سریعتر انجام شود. بالاخره تصمیم گرفته شد تا با توکل به خداوند او را عمل کنند.

در حین عمل حالتی عجیب در اتاق عمل حکمفرما بود، هر لحظه احتمال داشت خمپاره منفجر شود، با ذکر و صلوات و با احتیاط کامل بعد از دو ساعت تلاش با اتکا به خداوند متعال خمپاره بیرون آورده شد و عروق که خونریزی فراوان داشت بررسی و جلوی خونریزی گرفته شد، بعد از آن یک آتل گچی به دست او گرفته و به اتاق ریکاوری منتقل شد. مجروح موقع به هوش آمدن ذکر امام حسین بر لب داشت و شور و حال عجیبی به وجود آمده بود.

این یکی از عجیب ترین جراحی ها بود که در طول جنگ اتفاق افتاده بود چرا که به جای ترکش و.... خمپاره به رزمنده اصابت نموده بود. تعدادی عکس از زمانی که مجروح را به اتاق عمل منتقل می کردیم توسط بچه های اورژانس گرفته شد که در سطح کشور و به خصوص جبهه پخش شد و در نمایشگاه های دفاع مقدس در معرض دید همگان قرار گرفت.

پرواز روح

پیش از عملیات والفجر 8 ما در یکی از پایگاه های لشکر نجف اشرف در اهواز مستقر بودیم. در میان نیروهای امدادگر شخصی به نام حاج محمود امینی اهل قلعه سفید نجف آباد اصفهان بود که حدود پنجاه سال سن داشت. از طرفی پدر شهید هم بود. فرزندش در عملیات خیبر به شهادت رسیده بود. با وجودی که از او سنی گذشته بود. در اکثر عملیات ها پا به پای سایر برادرهای امداد گر در آموزش و رزم شبانه شرکت می کرد.

چند روزی بیشتر به عملیات والفجر 8 نمانده بود. قرار شد بنده به اتفاق گروهی از برادران کادر درمانی و گروهی از پزشکان به خط مقدم رفته و جهت عملیات آماده شویم. اسامی برادرانی که می بایست به خط مقدم بروند و آنهایی هم که در پشتیبانی اهواز بمانند مشخص شده بود.

با توجه به وضعیت برادر حاج محمود امینی قرار شد که ایشان در اهواز بماند و به خط مقدم نیاید، اما موقع حرکت دیدم که او سوار خودرو شده و می خواهد به منطقه اعزام شود. هر چه ما اصرار کردیم که از ماشین پیاده شود، ایشان التماس می کرد که به خط مقدم بیاید. وقتی که دید ما حاضر نیستیم ایشان را به منطقه اعزام کنیم شروع به گریه کرد و گفت: فلانی من برای این راه دعوت شده ام مانع من نشوید. با دیدن روحیه او حال عجیبی به برادرها دست داد، یادم هست که برادران پزشک شروع به گریه کردند و به بنده گفتند که شما جلوی ایشان را نمی توانید بگیرید.

با وضعیتی که پیش آمد از ایشان قول گرفتم که به شرطی او را به منطقه اعزام می کنم که موقع عملیات در اورژانس لشکر بماند و جلو نرود.

در بین راه از ایشان سوال کردم: فلانی چرا اینقدر برای رفتن به منطقه عملیاتی اصرار داری و لحظه شماری می کنی؟

گفت: دیشب خواب فرزندم را دیدم که در قصری زندگی می کرد و می گفت: پدر بزودی به من ملحق می شوی و من حتی زمان و ساعت آن را هم می دانم که کی شهید می شوم و دیگر بازگشتی در کار من نیست.

در آن موقع زیاد من به حرف این عزیز توجه خاصی نکردم. به اتفاق برادرها وارد منطقه عملیاتی شدیم، یکی دو روز بعد عملیات والفجر 8، بنده متوجه شدم که این برادر به پست امداد خط مقدم آمده است و بعد از چند روز اطلاع پیدا کردیم که ایشان در بازگشت به درجه رفیع شهادت نایل گشته و عجیب آنکه در همان روز و ساعتی که خودش اطلاع داده بود به شهادت رسید.

علی نظری

فرمانده مجروح

از غروب آفتاب که پیاده ایستگاه حسینیه را ترک کردیم تا حالا که نزدیک دژ مرزی خرمشهر هستیم؛ دیگر نایی برای کسی نمانده است. گرمی هوا، مسیر طولانی و بار زیاد از یک طرف، گشتی های عراقی و التهاب شب عملیات از طرف دیگر، رمق برای بچه ها نگذاشته است. خصوصا اینکه راه را نیز گم کرده ایم و چند کیلومتر به دور یک دایره بزرگ گشتیم و از موقعیت مان خبر نداشتیم.

خدا خیر بدهد به آقا مهدی جانشین گردان که اگر نبود؛ به این راحتی ها نمی شد راه را پیدا کرد. حالا با این وضع بی رمقی، کندن سنگر کنار دژ، کار بسیار سختی بود، اما چاره ای جز انجامش نداشتیم.

هوا رو به روشنی می رود. عراقیها که از عملیات با خبر شده اند، کامیون کامیون با سلاحهای فراوان به پیش می آیند و درگیری شدت می گیرد.

آقا مهدی فریاد می زند «کسی بیکار نباشد؛ تیراندازی کنید» و خودش مثل شیر می آید به چند تا از سنگر ها سر می زند و موشکهای آرپی جی را بر می دارد. به سراغ سنگر من هم می آید تا آرپی جی را از من بگیرد، ولی تا پایش را بالای سنگر گذاشت دیدم چه خونی از ساق پایش سرازیر است.

گفتم: آقا مهدی پایت تیر خورده!

گفت: می دونم!

گفتم: خونریزی شدید است!

گفت: الان نیم ساعته این طوره.

گفتم: پس چطور راه می روی؟

با لبخند گفت: شاید مثل حضرت علی.

بعد هم بلند شد و آرپی جی را آماده کرد و به سمت تانک عراقی شلیک کرد...

همه بعد از اصابت موشک به تانک تکبیر گفتیم و این صحنه استواری فرمانده ما، مقدمه حمله جانانه بچه ها شد. انگار بچه ها چند روز است که استراحت کرده اند. با روحیه ای شگفت و توانی بالا همچون "آقا مهدی نصر" به دل دشمن زدند!

خط که آرام شد آقا مهدی دیگر خونی نداشت که در رگهایش جاری باشد و به ملكوت پرواز كرد.

رضا قاسمی

یك یا زهرا!

از عملیات قبلی او را می شتاختم، یعنی موقعی که به سمت آبادان حرکت کردیم و دیر رسیدیم و هواپیماهای عراقی بالای سر اتوبوس ها ظاهر شدند.

در آن موقعیت همه به دنبال پناهگاهی می گشتند و در فکر حفظ جان خود بودند، ولی او باند پانسمان به یک دست و قیچی به دست دیگر به این سو و آن سو می شتافت تا مجروحان دیگر را مداوا کند.

در این عملیات، یعنی کربلای 5 نیز روحیه قبل را داشت. از دیشب که عملیات شروع شده تا حالا، به اندازه یك چشم بر هم زدن بیکار نبوده و زخمهای همه مجروهان گردان یا زهرا (س) را یکی پس از دیگری می بندد. در پناه دو سه گونی مشغول بستن زخم مجروحی است که خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر می شود و همه بدنش آسیب می بیند. جراحات او بسیار زیاد است.

با زحمت زیاد روی زانو می ایستد، دهان را باز می کند؛ زبان را تکان می دهد. یک یا زهرا می گوید و پر می کشد. او امدادگر شهید هاشم صناعی است.

ابراهیم شاطری پور

بی نیاز

از آخرین پیچ پنهان کوهستان که گذشتیم، غرش تیربار عراقی شروع شد. تا یک منور پرتاب کنیم و گرای تیربار به دست آرپی جی زن بیاید و شلیک کند  سه چهار دقیقه طول کشید. با اولین شلیک آرپی جی، تیربار و تیربارچی تکه تکه شد ولی تا این لحظه چندین نفر از بچه ها زخمی روی زمین افتادند.

من و مجید بالای سر اولین مجروح نشستیم. مجید رو به من کرد و سریع کوله پشتی را باز کرد تا... ناگهان صدای سنگین و  ضعیفی از ته سینه اش بیرون آمد: آخ قلبم! و در آغوش من افتاد!

گفتم: مجید چی شده؟

چیزی نگفت. دوباره گفتم مجید چی شده؟

چیزی نگفت. از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پشتی ام برداشتم و جلوی پیراهنش را پاره کردم جای هیچ زخمی نبود. سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است!  دست و پایم را گم کردم. دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود. به خود آمدم.

مجید گفت: تنفسم بده، تنفسم بده.

روی سینه اش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار، کمر و سینه مجید را بستم که زخم مکنده؛ مجید را خفه نکند.

«مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم.»

به چهره اش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود، چشمانش از از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود.

گفت: سردمه، سردمه.

من هم سریع لباس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم، تا اینکه آرام شد. سراغ مجروح های دیگر رفتم، چند دقیقه ای گذشت، به طرف مجید آمدم و گفتم: مجید جان حالت چطوره؟ مجید جان تنفس نمی خواهی؟

چیزی نشنیدم.

گفتم: آقا مجید سردت نیست؟

چیزی نگفت!

چراغ قوه را برداشتم، چشمان آرام و بسته اش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم، هیچ عکس العملی نشان نداد!

چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است.

با خودکار روی پیراهنش نوشتم:

شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسین(ع)

منطقه والفجر 10 - مرتضی مساح

مجموعه خاطرات فرشتگان نجات سایت ساجد

شهدا را یاد كنیم حتی با یك صلوات

*********
((طرح پیروان ولایت))

*********

چشـــــــــم مخصــــــوص تماشاســــت اگــــر بگـــــزارنـــــد

حجـــــاب یادگار مـــــادرم زهــــرا "س"



مدیریت سایت پیروان ولایت

سفر عشق از آن روز شروع شد ***که خدا مهر یک "بی کفن" انداخت میان دل ما
طراح قالب : { طرح پیروان ولایت}